![]() |
![]() |
|
| خدایا کمکم کن |
|
من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود. خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شده ست من که تسبیح نبودم.تو چرا چرخاندی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:15 توسط مهری |
|
|
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:14 توسط مهری |
|
|
My loving god i hope to touch your heart with the words you have given me, |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:31 توسط مهری |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:44 توسط مهری |
|
|
* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد. * اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید. خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید. * خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم. * خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا! * این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت. * وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است. * یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است. * کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند. * آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است. * کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند. * خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید. * آنکه خدا را زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود. * خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد. * بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند. * روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید. * برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند. * شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است * به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است. * چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند. * امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟ *اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معفی خواهیم کرد؟ * وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست. * آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو. * خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:46 توسط مهری |
|
|
یه سوسک غمگین با خدا (
كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:57 توسط مهری |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:53 توسط مهری |
|
|
سفر تنها
نامه ام برای خدا دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ... باد و بارانی بود اندرون دلم ... و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ... کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن ! خوب ... برای که بنویسم حالا ؟ تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟! یادم آمد ... آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ، خدا خودش برمی دارد ... ! پرشدم از شوق برای نوشتن ... دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه و دستی بر روی کاغذ ! نوشتم : سلام ، محبوب من ... ! چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی ! چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ... صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و نسیم را می وزانی بینشان ...
دل آدم را اینطور ببرد ! خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... ! آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سرپنجه هایش ٬ تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی ! معشوق صبور من ... می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ، می آيی به پيشم ! دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد ، رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
و برود و بگوید کسی نیاید ! معبود من ...
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
يک توی کوچکتر را به من دادی تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو )) *** تو چقدر مهربانی ... مواظب خودت باش ... ! *** نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
که برايش چيز بنويسد !
چه شود اگر خدایم، شنوی تو این صدایم که تو را بخوانم از دل، به امید یک عطایم ....................................... چه شود اگر که آهی بکشم کنی نگاهی به گدای رو سیاهی، که تو را صدا نمایم ...................................... چه شود دهی امانم که به لب رسیده جانم بنگر تو را بخوانم، بشنو اکنون ندایم ....................................... گنهم ز حد برون شد، دل من چه غرق خون شد غم من چنان فزون که اسیر صد بلایم ....................................... نبود مرا حیایی، چو رسد ز من خطایی تو زمن حیا نمایی، بنگر چه بی حیایم ....................................... به من غریب و تنها، نظری نما خدایا تو بگیر دست من را، که به حال خود رهایم ...................................... به گناه خود اسیرم کرمی کن ای امیرم که اگر چنین بمیرم، از طریق تو جدایم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:18 توسط مهری |
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد . و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:13 توسط مهری |
|
گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 19:52 توسط مهری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:9 توسط مهری |
|
|
الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هايتان جداست؟ الو ... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شده خرابی از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نميرسد ؟؟ کمی بلندتر ... صدای من چطور؟ خوب و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهيد برايتان درد و دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست* دل مرا بخوان به سوی خودت تا سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه شماست الو مرا ببخش بازهم مزاحمت شدم دوباره زنگ می زنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:31 توسط مهری |
|
|
GOD does exist A man went to the barbershop to cut his hair and trimmed his beardas the barber began to work they began to have good conversation .they talked about so many things and variouse subjects when they eventually tuched on subject of GOD, the barber said : I dont believe that GOD exist the customer asked :why do you say that? the barber answered :well just go outside in the streets and realize that GOD doesn't exist , tell me If GOD exist would there be so many sick peaple? would there be any abandoned children?If GOD existed ther would be neither suffering nor pain . I cant't imagine a loving GOD who would allow all of these things the customer thought for a moment but didn't respond cuz he didn't want to start an argument . the barber finished his job and the man left the shop just after he left the barbershop he saw a man in the street with long dirty hair unkempt and untrimmed beard ,the customer turned back and intered the barbershop and said to barber : you know what?? barber do not exist . the barber asked surprised : I am here and I am a barber and I just worked on you ! the customer exclaimed barber don't exist cuz If they did there would be no people with long dirty hair and unkempt like that man outside the barber answerd :no , but barber do exist ! what happens is people do not come to me . . . the customer affirmed : exactly thats the point GOD too does exist !but what happens ispeople don't go to him and do not look for him
thats why there is so much pain and suffering in the world |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:42 توسط مهری |
|
|
خدا هست مردی برای اصلاح سر وصورتش به آرایشگاه رفت . در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت . آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند. آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد . مشتری پرسید : چرا باور نمیکنی؟ کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو: اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود داشت نباید درد ورنجی وجود داشت . نمی توانم خدای مهربان را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد . مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جرو بحث کند . ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه بیرون امد در خیابان مردی دید با موهای بلندوکثیف و بهم تابیده و ریش اصلاح نکرده که ظاهرش کثیف و ژولیده بود .مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : می دانی چیست؟؟؟ به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند . آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم من آرایشگر هستم و همین الان موهای تو را کوتاه کردم . . .مشتری با اعتراض گفت: نه ! آرایشگر ها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مانند آن مردی که بیرون است پیدا نمی شد با موهای کثیف و ژولیده . آرایشگر گفت : نه بابا آرایشگر ها وجود دارند ! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند مشتری تایید کرد دقیقا نکته همین است خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:40 توسط مهری |
|
|
we celebraite everything
celebrate is our way to receive all the gifts from god life is his gift . death is his gift . the body is his gift and the soul is his gift we celebrate everything we love the body we love the soul we are materialist spiritualists |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:1 توسط مهری |
|
|
ما همه چیز را جشن میگیریم
جشن و سرور شیوه ما برای دریافت هدایای خداوندی است زندگی هدیه او . مرگ هدیه او . جسم هدیه او و روح هدیه اوست ما همه چیز را جشن می گیریم ما جسم را عاشقیم و روح را نیز . ما هم ماده و هم روح را پذیراییم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:55 توسط مهری |
|
|
يكي يه شب ميخوابه وخواب خدا رو ميبينه خواب ميبينه كه خدا هميشه همراه اونه تو جاده هاي زندگي خدا مي رفته پابه پاش كنار رد پاي اون پاي خدا تو جاده هاش يه روز به فكرش ميرسه پشت سرش نگاه كنه جاي پاي خودش را از مال خدا جدا كنه به زندگي ديروزش يه نگاه خوب ميكنه ولي با ديدن يه چجيز خيلي تعجب ميكنه جاده هاي سختي رو كه دوباره از نو ميبينه ميفهمه كه فقط تو اون روزا جاي پاي اونه با يك زبون گله مند وآه وشكوه شديد ميخاد خدا بدونهكه جاي پاي اونو نديد رو ميكنه سوي خدا كلي شكايت ميكنه كم شدن جاپاها رو بازم حكايت ميكنه ولي خدا ندا ميده كه اين نه رسم ديدنه اوني كه تو ديده بودي فقط جاي پاي منه فكر ميكني تو سختيها تو تنهايي راه اومدي نه بلكه پيش مشكلات تو خيلي كوتاه اومدي اون روزاي سخت ستم من توي آغوش خودم از روي پلهاي بلا تنها عبورت ميدادم دست تو ،تو دستاي من ،پاهاي تو رها بودن هر دو پاهات تو مشكلات از رو زمين جدا بودن حالا ببين كه حتي باز تو جاده هاي مشكلات تو روي دستاي منو منم هميشه پابه پات |
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:13 توسط مهری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 تیر 1387 بهمن 1386 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
NOKIA darinoos baztab danceage mahshar Sony Ericsson Website مهتاب دل ارام گيرد به ياد خدا |
|
RSS
FreeCod Fall Hafez |